فروشگاه اینترنتی دزآب

خرید بک لینک

بررسی تحلیلی شکست اصولگرایان در انتخابات یازدهم

پس از اعلام نتایج انتخابات یازدهمین دورهریاست جمهوری و اعلام خبر پیروزی حجت الاسلام روحانی موجی از واکنش های متفاوت ازجانب دلبستگان به گفتمان انقلاب اسلامی و اصول گرایی دیده شد.

از طرفی خبر حضور هفتاد و دو درصدی مردم درپای صندوق ها که تضمین کننده عزت، عظمت و مردم سالاری دینی نظام بود و جای بسی مسرّتو خوشحالی داشت، خصوصاً این که پس از اجحاف هایی که در انتخابات سال 1388 در حقنظام اسلامی رفت، چنین حضور و مشارکت بالایی خود به خود مشت محکمی بود بر دهانیاوه گویان داخلی و خارجی.

از طرف دیگر رای آوردن کاندیدایی که دارایمواضع خاص سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بود که می توان محوریت آن را تخریب و سیاهنمایی از عملکرد دولت نهم و دهم دانست. کاندیدایی که به جرات می توان گفت که کسیاز اصول گرایان احتمال پیروزی او را نمی داد اما سرانجام در کمال ناباوری گوی سبقترا از دیگران ربود و با همان کلید معروفش مجوز ورود به پاستور را دریافت کرد.

البته این نکته قابل تامل است که چرا و چگونهشد که عده ای در چهار سال گذشته و خصوصاً همین یکی دو سال آخر دائماً دم از اینزدند که انتخابات یازدهم رقابتی ست میان اصول گرایان و احتمالی ولو کم برای رایآوردن رقیب نگذاشتند؟! آیا این به نوعی خوش بینی بود یا این که بازی ای بود کهتوسط رقیب صحنه سازی شد تا مثل بادی اصول گرایان را فربه کند و با این پشتوانه ازاحساس ضرورت ائتلاف حقیقی دور گرداند؟ -والله عالم- هر چه که بود نتیجه داد و اینکپس از 8 سال نشستن پای سفره اصول گرایی باید دوباره به قهقرا بازگشت کنیم.

هدف ازین نوشتار بررسی عوامل و عللی ست که زمینهساز این اتفاق گردید.


فروشگاه اینترنتی دزآب...

ما را در سایت فروشگاه اینترنتی دزآب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: مسلم بازدید: 279 تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 6:46

مباحثی پیرامونظاهر و باطن و نحوه ارتباطxadشان با هم

برخی گمان می کنند آدمی حتماًباید بمیرد تا حجاب ظاهر را درنوردد و به باطن و حقیقت عالم برسد. اینان مادام کهدر این ورطه خاکی قدم می زنند جز آن چه با چشم ظاهر دیدنی باشد را نمی پذیرند واساساً ادراک نمی کنند. "یعلمون ظاهراً منالحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون"[1].

آری سخت است با پای ظاهر رویزمین قدم نهی اما همه جا را با پای باطن دل بپیمایی. اصلاً وقتی دقت می کنی میبینی که همگان – حتی اهل ظاهر – به دنبال دقیقxadتر و واضحxadتر دیدن موجودات اطرافخویش هستند. این که برای التیام ضعف چشمانxadشان پناه به شیشهxadهای عینک میxadبرند، اینxadکههر روز آینهxadهای خانه، ماشین و ... را گردگیری میxadکنند، اینxadکه پنجرهxadهای منازل وویترین مغازهxadها را با بهتریت شویندهxadها تمیز میxadکنند، و این اواخر میxadبینی افتادهxadاندبه دنبال تلویزیون سه بعدی و... وقتی تبلیغ تلویزیون سه بعدی را میxadبینی، می گوید:"دنیا را آنxadچنان که هست ببینید". آنxadچنان که هست...

ولی برای تو که پرده های تیرهو تار ظاهر را به مدد ضیاء الهی دریده ای، این جملات فریبنده نیست. تو میxadدانی کهظاهر، ظاهر است، ولو با عینک یا تلویزیونی سه بعدی. برای همین فریب نمیxadخوری و خامظاهر پر زرق و برق آن نمیxadشوی. تو میxadدانی که نبی خاتم صلی الله علیه و آله دائماین زمزمه را بر لب داشت که «اللهم ارنی الاشیاء کماهی» خدایا اشیاء را آنxadچنان که هستند بر من بنما. عجیب اینxadکه حتی پیامبرصلی الله علیه و آله هم در پی دیدن اشیاء آنxadچنان که هستند می باشد. اما"میان ماه من تا ماه گردون-تفاوت از زمین تا آسمان است" آنxadچه خاتمالمرسلین صلی الله علیه و آله از خداوند طلب می کند کجا و آنxadچه اهل ظاهر در پیآنند کجا؟! باطنِ ظاهر برای اهل ظاهر جز ظاهری فریبندهxadتر و گمراه کنندهxadتر نیست.باطنی که از باطن جز لفظی تو خالی ندارد و همه از ظاهر پر شده است و این چنین استکه ایشان را می فریبد.

ظاهرگرایی در لباسدین

نپنداری که هر که به لباس دیندرآمد و رکوع و سجودی کرد از دایره ی ظاهر خارج میxadشود. ظاهر گرایی در لباس دین،خود قصه ای دراز دارد. قصه ی کربلا را مگر نشنیده ای؟ مگر "یا خیل اللهاِرکبی و بالجنة ابشری!"[2] عمر سعد را نشنیده ای؟ آنxadگاهکه خود تیر اول را به سوی سپاه امام حق افکند و بعد لشکریان را به سبب تاختن بر حسینعلیه السلام به بهشت وعده داد؟!

باطنِ ظاهر برای دینداران اهلظاهر بسیار غلیظxadتر و تیرهxadتر است از باطنِ ظاهر برای اهل ظاهری که ادعایی در امورباطنی ندارند. لذاست که وهب نصرانی با جملهxadای آسمانی میxadشود اما نرود میخ آهنیندر سنگxadدلی چون عمر سعد، شبث، حرمله و...

فروشگاه اینترنتی دزآب...

ما را در سایت فروشگاه اینترنتی دزآب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: مسلم بازدید: 297 تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 6:46

پدر و پسر-1

لذت و شیرینی فرزند را همه می فهمند. حتی آن ها که از این نعمت محرومند. اصلاً بعضی وقت ها کودکی می تواند یک زندگی را از تباهی نجات دهد. همه این ها آن جا بیشتر رنگ و بو می گیرد که مردی در پیری پدر شود.

شاید آن روزی که ابراهیم در کهن سالی از خدا تقاضای فرزند می کرد، نمی دانست که این خواسته اش فقط یک فرزند نیست، بلکه برایش امتحانی ست بس بزرگ! امتحانی که قرار است بعد از آن به او مقام امامت اعطا شود.

اولین خنده اسماعیل به روی پدر رنج صد ساله او را مانند آبی روان با خود برد. اسماعیل روز به روز پا می گرفت و پدر بیش از پیش خود را در او می یافت. نه تنها خود را که حتی آینده نبوت و امامت را. یعنی تعلقش به پسر تعلقی بود از جنس دیگر.

حالا دیگر نهال وجودش ریشه دوانده بود و قامتش استوار گردیده بود. و همه این ها را پدر می دید و شاید...

شبی ابراهیم آشفته از خواب پرید. باورش بسیار سخت بود! با دست خودت فرزندت، ثمره ی یک عمر زندگی را، سر ببری! دو شب دیگر هم دید؛ عیناً همان خواب عجیب و وحشتناک را. دیگر مطمئن شده بود این کار امر خداست. همان خدایی که اسماعیل را در صد سالگی هدیه کرده بود؛ امانتش را خواست. حالا که محبتش ریشه دوانده در اعماق قلب پدر.

اما ابراهیم مرد توحید است و سر به فرمان حق. دست اسماعیل را گرفت و رهسپار قربانگاه شد تا چیزی میان او و خدا خودنمایی نکند.

خنجر را گذاشته روی رگ های اسماعیل. اسماعیلی که خواست دست و پا و چشمانش بسته شود تا مبادا مهر فرزندی در دل پدر تأثیر کند و امر حق روی زمین بماند. اما ابراهیم هر چه کرد خنجر نبرید. آری این جا خنجر از خدای ابراهیم فرمان می برد نه از ابراهیم. جبرائیل از جانب حق برای ابراهیم پیام آورده بود که: "و فدیناه به ذبح عظیم" .

پدر و پسر-2

خیلی سخت است بزرگ قوم باشی، اما با تیر طعنه و کنایه آزارت بدهند. دائم چپ و راست بروند و بیایند و ابتر خطابت کنند. خدا هم محض امتحان تو و دیگران چند پسر روزیت کند اما همه را یکی پس از دیگری بگیرد.

حال و روز رسول خدا(ص) قبل از آمدن فاطمه(س) این گونه بود. همان که اگر چه دختر بود ولی خیر کثیر لقب گرفت از جانب خدا؛ و دیری نپایید که بعد از ازدواجش با علی(ع) اولین ثمرات این کوثر جوشان نمایان شد.

حسن و حسین، همان گل های بهشتی که با آمدنشان، شده بودند سرور قلب پیامبر(ص). دیگر کسی را یارای طعنه و کنایه نبود. پیامبر(ص) هر دو را دوست می داشت و پاره قلب خود می خواند. اما وقتی به حسین(ع) می رسید به گونه ای دیگر می شد. در کودکی از انگشت سبابه خود او را سیراب می کرد. بر دوش خود می نشاند و رویش را می بوسید.

عشق پیامبر(ص) به حسینِ(ع) خردسالش شده بود شهره مردم. طاقت دوریش را نداشت. بیماریش، بیمارش می کرد، با خنده اش می خندید و طاقت اشکش را نداشت.

روزی در خانه فاطمه(س)، حسین را روی دامان نشانده بود و با لبخند نوازشش می کرد و شاید در دل می بالید به این گوشواره عرش خدا. ناگاه فاطمه(س) دید رنگ از رخسار پدر پرید و چشمان مبارکش ابری شد. حسین را می نگرد و می گرید. لحظاتی گذشت. فاطمه(س) نیز همراه پدر می گریست. حالا فاطمه(س) مانده و سؤالی در دل: «پدر، علت گریه چه بود؟» پیامبر(ص) اشک هایش را پاک نمود و فرمود: دخترم، در همان حالی که حسین را نوازش می کردم پرده ها کنار رفت و صحنه ای عجیب نمایان شد. حسینم را غلطان در دریایی از خون دیدم. جبرائیل ندایم داد: آیا راضی هستی که حسینت، پاره قلب و نور چشمت را در راه ...... فدا کنی؟! " إنَّ الله شاء أن یراه قتیلاً ... "

و پیامبر(ص) که می داند حسینش همان ذبح عظیمی ست که وعده داده شده است، سر به فرمان حیّ لا یموت دارد و اصلاً حسین را هم برای او و فدای او می خواهد.

پدر و پسر-3

لگدمال شدن باغچه بیشتر از همه برای باغبان درد آور است. نه برای عابران بی احساس. صدای خرد شدن ساقه ها، شیشه قلب باغبان را می شکند نه سنگ دل رهگذران بی تفاوت را.

سال 61 هجری ست باغچه نو پای اسلام محل تاخت و تاز عده ای هوس باز و دین فروش شده. همان باغچه ای که پیامبر(ص)، علی(ع)، فاطمه(س) و حسن(ع) با هستی شان پرورانده بودند اکنون به تاراج خناسان رفته است.

اگر اسلام دین آخر و محمد(ص) پیامبر خاتم است پس با نابودی دینش بساط توحید برچیده می شود و نور حق پرستی به خاموشی می گراید. اما «و الله متم نوره و لو کره کافرون» اینجاست که حسین مصباح هدایت به دست می گیرد و به میدان نبرد می آید.

حسین(ع) خود را به کربلا رسانده است. تنها نه، که همه را آورده است. عباس و اکبر و قاسم و عبدالله و عون و جعفر و حتی اصغر را. آری حسین(ع) سر به فرمان حق دارد و گوشش به ندای " إنّ الله شاء أن یراک قتیلاً و أن یراهن سبایاً " ست. حتی زینب و رباب و سکینه و رقیه را آورده است. حسین(ع) بزم عشق جانان را رنگین می خواهد. حسین(ع) نغمه عاشقی سر می دهد که " إن کان دین محمدٍ لم یستقم إلا بقتلی فیا سیوف خُذینی "

این جا کربلاست و امروز عاشورا. از ازل تقدیر شده بود که خون حسین(ع) در این روز ریخته شود تا دین حق باقی بماند. آری حسین(ع) امروز می خواهد به آن عهد ازلی وفا کند. اما عجبا که تنها نیامده است. حسین(ع) بزم عشق جانان را رنگین می خواهد. گویی می خواهد هر چه دارد در پای جانان نثار کند. 72 یارش که فدا شدند نوبت بنی هاشم می شود. اول علی اکبر می رود. اسماعیل به قتلگاه می رود اما نه به دست پدر که به پای اراده خود و نه با چشم بسته که با دیده ای باز. وقتی به زمین می افتد رقص عاشقی اش در برابر چشمان پدر تماشایی ست. آری! ذبح عظیم خود ذبح عظیم آورده است.

بنی هاشم که همه می روند حسین(ع) می ماند و دشمن. ندای هل من ناصرش که برمی خیزد از آن سو صدایی بر نمی خیزد اما در این سو کودکی هنوز تشنه لبیک است. آری، دومین اسماعیل حسین(ع) خود می خواهد به قربانگاه برود ولی نه با پای خود که به روی عرشِ دستِ پدر. حسین(ع) خواسته حتی شیرخواره اش هم رو نمای خدا شود. باز هم همه دیدند ذبح عظیم ذبح عظیم آورده است.

حالا دیگر حسین(ع) از رمق افتاده و تنها، مانده روی ذو الجناح میانه گودالی که از همه سو محاصره شده است. ناگهان ملعونی سنگ به پیشانی اش می زند. خون از جبینش جاری می شود. می خواهد گوشه ای از پیراهن را بالا بیاورد تا خون از رخسار برگیرد که تیری صفیر دیدار می شود و خانه قلب سوزانش را دق الباب می کند.

عجبا این ذبح عظیم است که همه انبیاء و اولیاء در سوگ این لحظه اش بودند اما خود چه مشتاقانه ترنم وصال بر لب دارد که " الهی رضاً برضائک، تسلیماً لامرک، لا معبود سواک یا ارحم الراحمین ".

فروشگاه اینترنتی دزآب...

ما را در سایت فروشگاه اینترنتی دزآب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: مسلم بازدید: 361 تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 6:46

"تنها سی ماه دیگر" نوشته "مصطفی محمدی" است که توسط نشر فاتحان وابسته به سازمان حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس و بسیج تهیه شده است. این کتاب در 204 صفحه و با جلدی وزین و شکیل و صفحه بندی زیبا تدوین شده است. "تنها سی ماه دیگر" سرگذشتی داستانی از زندگی شهید سرفراز حجت الاسلام عبد الله میثمی مسئول نمایندگی حضرت امام خمینی(ره) در قرارگاه خاتم انبیا(ص) است. کتاب در 12 فصل تدوین شده است.

این روحانی شهید که در اصفهان دیده به جهان گشود، از همان کودکی فعالیت های دینی خود را در قالب برگزاری هیئتی دانش آموزی با نام "بی بی رقیه(س)" با همراهی برادر شهیدش رحمت الله و مصطفی ردانی پور آغاز کرد. بعدها که پا به حوزه علمیه قم گذاشت خود را در مدرسه حقانی و زیر نظر شهید آیت الله قدوسی(ره) دید و بعدها با گرم شدن نهضت مردم فعالیت های انقلابی خود را آغاز کرد که به خاطر همین پایش به زندان های رژیم نیز باز شد. 30 ماه را در زندان های مخوف رژیم گذراند و به حق می توان آن ایام را از موثرترین دوره های معنوی و روحانی ایشان برشمرد. بعد از آزاد شدن خود را دوباره به حوزه علمیه رساند و تحصیلاتش را پای درس اساتید تکمیل کرد. بعد از مدتی مهمان مردم یاسوج شد و 30 ماه را به تبلیغ در میان ایشان گذراند. بعد از آن با حکم آیت الله شهید محلاتی به شیراز رفت و 30 ماه را نیز در میان ایشان گذراند. پس از آن با حکم دوباره ایشان مأمور شد به نمایندگی امام در قرارگاه خاتم الانبیاء در جبهه های جنوب. همان جا که مدت ها بود انتظارش را کشیده بود. اما روح سرگشته اش باعث می شد که آرام و قرار نداشته باشد و دائماً خود را در میان سربازان اسلام در خطوط مقدم بیابد. میثمی به حق از شخصیت های محوری دوران دفاع مقدس بود که نقش معنوی خود را در میان رزمندگان و فرماندهان حفظ کرده بود. وی گذشته از فعالیت های معنوی، در سطح فرماندهی قرارگاه خاتم(ص) نقش موثری در مشورت دهی داشت. و سرانجام پرنده روحش در کربلای 5 راهی دیار قدس شد.


محسّنات کتاب:

1. یکی از مزیت های کتاب در برداشتن سخنرانی های آن شهید در مناسبت های مختلف است که خواننده را علاوه بر آشنایی با زندگی ایشان با تفکرات و عقاید وی در زمینه های مختلف آشنا می سازد. میثمی روحی داشت صافی که ثمره ی تهجّدها و جهاد با نفسی بود که هماره قرین رفتار و کردارش در عرصه های مختلف بود و این مراقبت از دل، قلبش را نورانی کرده بود و همین باعث شده بود که کلامش حکیمانه باشد. هر کس که سخنانش را بشنود یا بخواند به این مطلب اذعان می کند که او به ظرایفی اشاره می کرد که کمتر در کلام دیگران دیده می شد. چرا که رسول خاتم(ص) نیز فرمود: "من اخلص لله اربعین صباحاً جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه". و به این اخلاص اضافه کنید اهل عمل بودن او را. میثمی اگر سخن از جهاد فی سبیل الله می گفت خود در خط اول جبهه نبرد بود و این را می شد در همه ی خطوط مقدمی که به حضورش نیاز بود مشاهده کرد. اگر سخن از خالی نگذاشتن جبهه می زد، خود اولین کسی بود که با حضور مستمرش در جنگ به همگان ثابت می کرد که جنگ در رأس امور است. آنجا که شهید محلاتی طی چند مرتبه خواسته بود که به سفر خانه خدا برود اما هر بار با استنکاف او مواجه می شد که "به نظر من فعلاً جنگ مهمتر است".

2. یکی دیگر از محسنات کتاب مطرح کردن سیر منظم زندگی شهید میثمی بود. زندگی که از کودکی وی آغاز شد و به شهادت وی منتهی شد.

3. سومین مزیت کتاب طرح نظرات و دیدگاه همرزمان و دیگر بزرگان درباره این شهید عزیز بود که به خواننده کمک می کرد بیش از پیش زوایای پنهان شخصیتی شهید برایش روشن گردد.

کاستی ها:

1.ضعف جنبه داستانی کتاب. این کتاب همانطور که نویسنده کتاب ادعا کرده، "سرگذشت داستانی شهید میثمی" است. اما می توان به ضعف های ذیل در مورد شیوه داستان نویسی ایشان اشاره نمود:

الف) یک دست نبودن سیر داستان پردازی کتاب. خواننده در آغاز کتاب مواجه می شود با کتابی که بیشتر شبیه رمان های طول و درازی است که حتی از توصیف ریز قضایا و صحنه ها نیز نمی گذرد. (صفحات 11 تا 35) اما به یک باره پرشی تاریخی می زند و از نوجوانی وارد جوانی می شود و به یکباره میثمی را در حوزه علمیه ی قم نشان می دهد. مابقی فصل های کتاب هم همین طور پر سرعت و بدون پردازش داستانی روایت می شود. تا آن جا که برای مثال وقتی میثمی از زندان آزاد می شود، شوق زاید الوصف خانواده او از این آزادی با چند کلمه کلیشه ای و بیشتر روزنامه ای سر هم بندی می شود. (صفحات 59 و 60)

ب) معمولاً در روایت های داستانی بر روی شخصیت پردازی تکیه ی خاصی می شود. علاوه بر قهرمان داستان چند شخصیت مستند و محوری انتخاب می شوند و تا انتهای داستان بر روی شخصیت شان کار می شود. تا جایی که مخاطب خود را همراه ایشان احساس می نماید. اما در این کتاب ضعف مفرطی در این زمینه احساس می شود تا جایی که نزدیک ترین دوست شهید که به اذعان خود وی شهید مصطفی ردانی پور بوده در هاله ای از ابهام فرو می رود و اگر شما از قبل رابطه ی گرم ایشان را نمی دانستید از این کتاب چیزی دستگیرتان نمی شود. نویسنده در توصیف شخصیت برادر شهید نیز کم کاری فاحشی کرده تا آن جا که جز نامی از شهید رحمت الله میثمی و چند جمله ای پراکنده چیزی دستگیر خواننده نمی شود.


ج) هر روایت داستانی می بایست به تناسب داستانی بودنش دارای فراز و فرود داستانی و فرمی می باشد. ایجاد گره توسط نویسنده در فرازهای مختلف داستان و حل آن در فواصل بعدی از عناصری ست که در جذاب کردن داستان موثر است. حال این که در کتاب "تنها 30 ماه دیگر" خواننده شاهد روندی یکسان و فاقد هر گونه گره افکنی و... می باشد. این کار باعث ملالت خاطر خواننده و چه بسا به اتمام نرساندن کتاب می گردد.

2. یکی از عواملی که در کتاب های روایت داستانی از زندگی شخصیت های حقیقی بسیار جایگاه دارد جلب اطمینان مخاطب است. چرا که مخاطب با شخصیتی خیالی مواجه نیست، بلکه می خواهد زندگی انسانی را مطالعه کند که روزی در این دنیا زندگی کرده و از خود آثار و اتفاقاتی را به یادگار گذاشته است. فلذا حفظ امانت برای وی بسیار ارزشمند می شود و این مهم، کار نویسندگانی را که در این زمینه قلم می زنند مشکل و حساس می نماید. در این کتاب متأسفانه شاهد نقل قول های فراوانی از شهید میثمی و یا حتی دیگران هستیم، اما بدون این که به تاریخ و محل آن اشاره ای گردد. این امر اعتماد مخاطبی را که به دنبال اصل کلام ایشان است بر هم می زند. حتی در مقدمه کتاب هم اشاره نشده که اسناد این سخنرانی ها و نقل قول ها کجاست. ضمناً جای تعجب دارد که چرا بعضی از نقل قول های شهید با حالت برجسته و برخی به صورت معمولی نوشته شده است.

فروشگاه اینترنتی دزآب...

ما را در سایت فروشگاه اینترنتی دزآب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: مسلم بازدید: 387 تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 6:46

هر که بسیجی تر، پر!

بسم رب الشهداء و الصدیقین

بعضی وقت ها می شود که آدم ناخودآگاه یاد کسی می افتد و خاطره ای در ذهنش زنده می شود. خصوصاً اگر چیزی یا اتفاقی یادآور او باشد.

شبِ جمعه بود. نشسته بودم پای لب تاپ و داشتم می چرخیدم در خبرگزاری ها. در همین گشت و گذارها بودم که چشمم افتاد به تیتر کوچکی که در کنارش عکس جوانی متبسّم و خوش سیما چشم را نوازش می داد. «وصیت نامه قمر الاستشهادیون علی منیف اشمر». هر چه قدر خواستم که مثل خیلی از تیترهای دیگر از کنارش رد شوم و اعتنایی نکنم، نشد که نشد. انگار حسّ غریبی بود که من را می کشاند به سمتِ خود. ابتدا فقط حس می کردم که انگار آشنایی بین من و این شهید هست ولی بعد از این که روی تیر کلیک کردم، صفحه ای بزرگتر باز شد و در آن چند تصویر زیبا از شهید منیف اشمر و وصیت نامه او خودنمایی می کرد. چشمانِ آرام و لبخند ملیحش لحظاتی مرا به فکر فرو برد...

ناگهان یاد یکی از دوستانِ قدیمی افتادم که مدت ها پیش خیلی با هم رفیق بودیم اما حالا، چند سالی بود که از بینمان پر کشیده بود. آری، «مهدی دهشیری» را میxadگویم. همان طلبه پر جنب و جوشی را که کسی آرام و قرارش را ندیده بود. فعال، با اخلاص، صمیمی و متخصّص. من با او در مدرسه علمیه معصومیه(س) آشنا شده بودم. یادم می آید که هر وقت میxadخواستیم پیدایش کنیم، یکی از جاهایی که معمولاً رد خور نداشت دفتر بسیج یا اتاق کامپیوتر بسیج بود. مسئول بخش کامپیوتری و رسانه بسیج مدرسه بود. البته اصلاً از آن هایی نبود که درس را فدای کار کند و این را می شد از مباحثه ها و نمراتش فهمید.

برای خواندن ادامه مطلب و دیدن عکس های شهید به ادامه مطلب بروید.

فروشگاه اینترنتی دزآب...

ما را در سایت فروشگاه اینترنتی دزآب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: مسلم بازدید: 337 تاريخ: سه شنبه 25 تير 1392 ساعت: 6:46

صفحه بندی